|
|
|
|
|
هیچوقت فراموش نکنید که شما استثنائی
هستید . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت1390ساعت 20:46 توسط محمد رضا محمودی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه 21 فروردین1390ساعت 19:59 توسط محمد رضا محمودی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه 28 اسفند1389ساعت 17:4 توسط محمد رضا محمودی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 21:15 توسط محمد رضا محمودی
|
|
||
|
|
|
|
|
قدرت بخشش بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود. شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد. بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند. گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 20:32 توسط محمد رضا محمودی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 20:29 توسط محمد رضا محمودی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 20:26 توسط محمد رضا محمودی
|
|
||
|
|
|
|
|
ابن سینا من در میان موجودات از گاو خیلی میترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!
نارسیس
آلبرت انیشتین
چارلز استیون هامبی الیزابت استون جی.ام. بری میشود از امشب قانون تازهای در زندگی بنا بگذاریم؟ انتوان چخوف دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آنها را آشکار می کند. آلبر کامو
پروفسور حسابی
ویل دورانت
ارد بزرگ
افلاطون
از دفتر خاطرات یک دیکتاتور |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 20:0 توسط محمد رضا محمودی
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچگاه امید کسی را نا امید نکن
ابوریحان بیرونی در خانه یکی از بزرگان نیشابور میهمان بود از هشتی ورودی خانه ،
صدای او را می شنید که در حال نصیحت و اندرز است .
مردی به دوست ابوریحان می گفت هر روز نقشی بر دکان خود افزون کنم و گلدانی خوشبوتر از پیش
در پیشگاهش بگذارم بلکه عشقم از آن گذرد و به زندگیم باز آید .
و دوست ابوریحان او را نصیحت کرده که عمر کوتاست و عقل تعلل را درست نمی داند
آن زن اگر تو را می خواست حتما پس از سالها باز می گشت
پس یقین دان دل در گروی مردی دیگر دارد و تو باید به فکر آینده خویش باشی .
سه روز بعد ابوریحان داشت از دوستش خداحافظی می کرد که خبر آوردند همان کسی که نصیحتش نمودید بر بستر مرگ فتاده و سه روز است هیچ نخورده .
میزبان ابوریحان قصد لباس کرد برای دیدار آن مرد ، ابوریحان دستش را گرفت
و گفت نفسی که سردی را بر گرمای امید می دمد مرگ را به بالینش فرستاده .
میزبان سر خم نمود .
ابوریحان بدیدار آن مرد رفته و چنان گرمای امیدی به او بخشید که آن مرد دوباره آب نوشید .
هیچگاه امید کسی را نا امید نکن،
شاید امید تنها دارایی او باشد . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 19:51 توسط محمد رضا محمودی
|
|
||
|
|
|
|
|
پیغام گیر تلفن پدربزرگ و مادر بزرگ ها:
ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا" بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید:
اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید. اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید. اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید. اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید. اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید. اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم ؛ شماره 6 را فشار دهید. اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم ؛ شماره 7 را فشار دهید. اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید. اگر پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید. اما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید، بگویید، ما داریم گوش می کنیم !!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 19:45 توسط محمد رضا محمودی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 15:37 توسط محمد رضا محمودی
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز هم بعد از اين همه سال، چهرهي ويلان را از ياد نميبرم. در واقع، در طول
سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت ميکنم، به ياد ويلان ميافتم ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانهي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق ميگرفت و جيبش پر ميشد، شروع ميکرد به حرف زدن روز اول ماه و هنگاميکه که از بانک به اداره برميگشت، بهراحتي ميشد
برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود ويلان از روزي که حقوق ميگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته ميکشيد، نيمي از ماه سيگار برگ ميکشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش من يازده سال با ويلان همکار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين
نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل ميشدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ ميکشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند
زندگياش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟ هيچ وقت يادم نميرود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهرهاي
متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟ بهت زده شدم. همينطور که به او زل زده بودم، بدون اينکه حرکتي کنم، ادامه
دادم همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي ويلان با شنيدن اين جمله، همانطور که زل زده بود به من، ادامه داد تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟** گفتم: نه گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟ گفتم: نه گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟ گفتم: نه گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه گفت: اصلا عاشق بودي
گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني گفتم: نه گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم ويلان همينطور نگاهم ميکرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين
حالا که خوب نگاهش ميکردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان
جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جملهاي را گفت. جملهاي را گفت که مسير زندگيام را به کلي عوض کرد ويلان پرسيد> ميدوني تا کي زندهاي جواب دادم: نه ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 15:32 توسط محمد رضا محمودی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 30 بهمن1389ساعت 19:27 توسط محمد رضا محمودی
|
|
||
|
|
|
|
|
ویکتورهوگو:
ترین راه برای تسخیر دلها |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 30 بهمن1389ساعت 19:19 توسط محمد رضا محمودی
|
|
||
|
|
|
|
|
مراقب قلب ها باشيم
وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم
هیچ چیز آسان تر از قلب نمي شکند ژان پل سارتر |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 30 بهمن1389ساعت 15:30 توسط محمد رضا محمودی
|
|
||