X
تبلیغات
یاداشتهای زندگی
درباره همه چیز و هیچ چیز
 

 

 

هیچوقت فراموش نکنید که شما استثنائی

 

هستید .

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اردیبهشت1390ساعت 20:46  توسط محمد رضا محمودی  | 

 

 اصل 90/10


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 فروردین1390ساعت 19:59  توسط محمد رضا محمودی  | 

فرارسیدن نوروز باستانی را

به شما و خانواده گرامیتون تبریک میگم

 
پیش رو داشته باشید

سبز بودن را در کنار هم با طبیعت آغاز خواهیم کرد

سبز باشید


 

کارت تبریک نوروز | سال نو مبارک!

+ نوشته شده در  شنبه 28 اسفند1389ساعت 17:4  توسط محمد رضا محمودی  | 

 

 

یک روز صبح


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 21:15  توسط محمد رضا محمودی  | 

 

قدرت بخشش

بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ

گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به

مسافرى رسید كه گرسنه بود.

بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر

شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف

بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه

آن سنگ را به او بدهد.

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر

بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده

بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست

كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى

تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به

راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند.

بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و

گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با

ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه

چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن

محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به

من ببخشى

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 20:32  توسط محمد رضا محمودی  | 

 

 

زن هم زنای قدیم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 20:29  توسط محمد رضا محمودی  | 

 

 

قوانینی که نیوتن از قلم انداخت

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 20:26  توسط محمد رضا محمودی  | 

ابن سینا
من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم.
زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!

 

نارسیس
لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود،

می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد.


جورج برنارد شاو
مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت،

خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از این کار لذت می‌برد
.


مونتسکیو
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد

ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد

و این مشکل است

زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند
.


انیشتین
دنیا جای خطرناکی برای زندگی است.

نه به خاطر مردمان شرور،

بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند
.


نلسون ماندلا
بگذار عشق خاصیت تو باشد

نه رابطه خاص تو با کسی
......



یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را

مثل : بابا، مامان، پدربزرگ
....

آلبرت انیشتین
مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ،

زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند

و همواره هر دو ناامید میشوند
.

 

چارلز استیون هامبی
خود فریبی به این صورت بیان شده است که

انگار روی وزنه‌ای ایستاده‌اید تا خود را وزن کنید،

در حالی که شکم‌تان را تو داده‌اید
.

الیزابت استون
بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست.

با این تصمیم می‌گذارید که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد.

جی.‌ام. بری

می‌شود از امشب قانون تازه‌ای در زندگی بنا بگذاریم؟
همواره بکوشیم قدری بیش‌تر از نیاز، مهربان‌ باشیم.



الکس تان
شاید چشم‌های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک‌های‌مان شسته شوند،

تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف‌تری ببینیم.

انتوان چخوف

دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آنها را آشکار می کند.

آلبر کامو
بهتر است که در این دنیا فکر کنم خدا هست

و وقتی به دنیای دیگر رفتم بدانم که نیست .

و این بسیار بهتر از این است که در این دنیا فکر کنم خدا نیست

و در آن دنیا بفهمم که هست
.

 

پروفسور حسابی
جهان سوم جایی است که هر کسی بخواهد مملکتش را آباد کند،

خانه‌اش خراب می‌شود

و هر کسی بخواهد خانه‌اش آباد باشد

باید در تخریب مملکتش بکوش
.

 

ویل دورانت
هر شکلی از حکومت محکوم به نابودی با

افراط در همان اصولی است که بر آن بنا نهاده شده است
، مي باشد.

 

ارد بزرگ
هیچگاه امید کسی را ناامید نکن ،
شاید امید تنها دارایی او باشد .

 

 

افلاطون
من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم.
اما راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود،
گرایش به خشنود ساختن همگان


خودم
وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن،
چون وقتی که داری سقوط میکنی از کنار همین آدمها رد میشی!!!

 

 

از دفتر خاطرات یک دیکتاتور
مردم دو دسته‌اند، یا گول می‌خورند یا گلوله
...


+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 20:0  توسط محمد رضا محمودی  | 

 

هیچگاه امید کسی را نا امید نکن

 

ابوریحان بیرونی در خانه یکی از بزرگان نیشابور میهمان بود از هشتی ورودی خانه ،
صدای او را می شنید که در حال نصیحت و اندرز است .
 
مردی به دوست ابوریحان می گفت هر روز نقشی بر دکان خود افزون کنم و گلدانی خوشبوتر از پیش
در پیشگاهش بگذارم بلکه عشقم از آن گذرد و به زندگیم باز آید .
و دوست ابوریحان او را نصیحت کرده که عمر کوتاست و عقل تعلل را درست نمی داند
 آن زن اگر تو را می خواست حتما پس از سالها باز می گشت
پس یقین دان دل در گروی مردی دیگر دارد و تو باید به فکر آینده خویش باشی .
 

سه روز بعد ابوریحان داشت از دوستش خداحافظی می کرد که خبر آوردند همان کسی که نصیحتش نمودید
 بر بستر مرگ فتاده و سه روز است هیچ نخورده .
 
میزبان ابوریحان قصد لباس کرد برای دیدار آن مرد ، ابوریحان دستش را گرفت
و گفت نفسی که سردی را بر گرمای امید می دمد مرگ را به بالینش فرستاده .
میزبان سر خم نمود .
 
ابوریحان بدیدار آن مرد رفته و چنان گرمای امیدی به او بخشید که آن مرد دوباره آب نوشید .
 
هیچگاه امید کسی را نا امید نکن،
 
 شاید امید تنها دارایی او باشد .
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 19:51  توسط محمد رضا محمودی  | 

پیغام گیر تلفن پدربزرگ و مادر بزرگ ها:

 

ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا" بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید:

 

اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید.

اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید.

اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم ؛ شماره 6 را فشار دهید.

اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم ؛ شماره 7 را فشار دهید.

اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید.

اگر  پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید.

اما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید، بگویید، ما داریم گوش می کنیم !!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 19:45  توسط محمد رضا محمودی  | 

 

 

چند مطلب جالب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 15:37  توسط محمد رضا محمودی  | 

 
 
هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول
سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به
ياد ويلان مي‌افتم
ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک
کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر
مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن
روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد
برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود
ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي
از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش
من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين
نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي
سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او
خداحافظي کنم
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند
زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟
هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي
متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه
دادم
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟**
گفتم: نه
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه
گفت: اصلا عاشق بودي
گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني
گفتم: نه
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي
با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم
ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين
حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان
جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد
جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد
 ويلان پرسيد> مي‌دوني تا کي زنده‌اي
جواب دادم: نه
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 15:32  توسط محمد رضا محمودی  | 



‫راهبه ای در یک صومعه بسیار منطقی فکر میکرد و به همین سبب
به خواهر منطقی معروف شده بود شبی باتفاق راهبه دیگری به
صومعه مراجعت میکردند که متوجه شدند مردی آنها را تعقیب
میکند دوستش پرسید چی فکر میکنی؟ گفت منطقی است که
فکرکنیم اودر صدد است به ما تجاوزکند دوستش گفت حالا چیکار
کنیم؟ گفت منطقی است که از هم جدا شیم، هر دوی ما را که
نمیتواند تعقیب کند جدا شدند و دوستش سراسیمه خود را به
صومعه رساند در حالیکه مردک بدنبال خواهر منطقی رفت بعد از
مدتی خواهر منطقی هم وارد شد ، و ماجرا را تعریف کرد گفت
مردک به من نزدیک شد و من منطقی دیدم که دامن خودم را بزنم
بالا دوستش پرسید او چی کار کرد؟ گفت اوهم شلوار خود را کشید
پایین پرسید خب، بعدش چی شد؟ گفت خب، نتیجه منطقی این
شد که من با دامن بالا زده خیلی سریع تر میتوانستم بدوم تا اون
که شلوارش پایین بود و به این ترتیب تونستمم از دستش در برم
بیام اینجا .
 
+ نوشته شده در  شنبه 30 بهمن1389ساعت 19:27  توسط محمد رضا محمودی  | 

 

ویکتورهوگو:


لبخند کوتاهترین فاصله بین دو نفر است و نزدیک

 

 ترین راه برای تسخیر دلها

+ نوشته شده در  شنبه 30 بهمن1389ساعت 19:19  توسط محمد رضا محمودی  | 

مراقب قلب ها باشيم

 

وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم


پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم


وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم


و همچنان تنها می مانیم

 

هیچ چیز آسان تر از قلب نمي شکند 

ژان پل سارتر

+ نوشته شده در  شنبه 30 بهمن1389ساعت 15:30  توسط محمد رضا محمودی  |